محمد مفيد مستوفى بافقى

545

جامع مفيدى ( فارسى )

چند روزى اگر سر افرازد * دهرش آخر ز پا دراندازد و هاتف غيبى نداى اين مقال در ميداد ، نظم : كه كرد در همه عالم كمان ظلم به زه * كه تير لعنت جاويد را نشانه نشد كه در زمانهء بىاعتبار طرح ستم * خيال بست كه خود غيرت زمانه نشد و مضمون اين قطعهء غرّا از زبان سيد به گوش هوش اهل دنيا مىرسيد ، قطعه : در باب من زروى حسد يك دو ناشناس * دمها زدند و كورهء تدبير تافتند و اندر شب ضلال به سعى گمان نگر * موى غرض به ناوك حيلت شكافتند ز اعمال آن مهم همه نيكى به من رسيد * ايشان جزاى فعل بد خويش يافتند و حاكم به جست و جوى خلف ارشد سعادتمند آن سيد كه گلى بود از جويبار سيادت رسته و دوحه [ اى ] بود سر از باغ فضل و كمال بالا كشيده و چهارده مرحله از مراحل زندگانى طى نموده و اسم ساميش مير شمس الدين محمد بود ، در آمد . و چندانكه به پاى طلب دويد بسر كوى مقصود نرسيد [ 25 ب ] و آن عندليب بوستان جلالت در « محلهء نابينايان » مشهور به « كوچهء نو » در خانهء حاجى على استر ابادى در قفس خفا و زاويهء اختفا خود را محبوس ساخته بود و آن خادم اولاد رسالت پناه صلواة اللّه و سلامه عليه كمر خدمت و بندگى بر ميان جان بسته به تعهد و تفقد حالش مىپرداخت . و در همان كوچه شخصى بود خواجه عليشاه نام كه گرد گناه به پيرامن جيبش نرسيده و دود كدورت عصيان بر عرصهء خاطرش راه نيافته . در شبى از شبهاى جمعه